خرید بک لینک
دروغ ک نمیتوانم بگویم. کنارش ک نشسته بودم حالم خوب بود. اصلا از همان ابتدا ک فامیلم را پرسید، درخواست کرد ک بنشیم و بهم ویفر تعارف کرد مهرش ب دلم نشست. یخم آب شد. من را از آن حصار محکمی ک اغلب آدم ها من را در میان آن می بینند بیرون آورد؛ همه اش ظرف ١٠ ثانیه!

بعد از آن مثل موم توی دستش بودم.

اما... اما دیگر ب اینجور احساسات نمیتوانم دل خوش کنم. الان تنها اگر یک نفر صاف و مستقیم توی چشم هایم زل بزند و بگوید :با من ازدواج می کنید؟ ب دردم می خورد. ب احساس های الکی ک نمیتوان دل خوش کرد.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 4:32

من اکنون از تو جدا می شوم اما باید ب من قول بدهی ک برایم نامه بنویسی و مرتبا من را از سلامتی خود مطلع سازی.

و مراد من از سلامتی، صرفا سلامتی جسمی تو نیست هرچند برای آن ارزش بسیاری قاءلم اما بیشتر دوست دارم از احساسات تو آگاه گردم

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

اینطور نمیشود ادامه داد. این سبک زندگی آدمیزادی نیست ک من در پیش گرفته ام. ب حیوان ها می ماند. تازه نه همه حیوانات. در بهترین حالت خوک ها. خوک را مثال زدم چون توی کصافط خودش غلت می زند و می خورد و ورم

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

این روزها مدام می خوابم. همیشه خسته ام. در اتاق را باز می کنی و می بینی زیر پتوی لاجوردی ام مچاله شده ام و نصف پایم از لبه تخت بیرون مانده. نه اینکه خودم از وضع موجود راضی باشم. وضعیت دیگری سراغ ندارم

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

دخترها چطور می توانند اینقدر شیک و مرتب لباس بپوشند؟ اینهمه آراستگی، کفش های همیشه تمیز، شلوار لی های فیت و اندازه، این ها از کجا می آید؟ چطور مثل من نیستند؟ من ک همه اش دو دست مانتو دارم، شلوار لی هایم همه دو سه سایز جا باز کرده اند، یک جفت کفش اسپرت دارم ک آن هم از بس پوشیده ام پاره پوره شده.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

اصرار نمی کنم اما یک روز برگردعجله ای هم ندارموقتی برگرد ک احساس کردی دیگر هیچ کاری توی این دنیا دلمشغولی تو نیستآن لحظه ک کشف سرزمین های جدید و مسیرهای تازه دغدغه تو نبودندآن عصرگاه، آن غروب، آن صبحگ

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

الان سیرم. راحت و خشک و تمیز نشسته ام پشت لپ تاپم. دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد اما بغض گلویم را گرفته. آخر ساعتی پیش ک بسیار گرسنه بودم خواهرم یک عالمه خوراکی برایم فرستاد دم در خوابگاه. من نشستم غذا خوردم. اما حالم خوب نیست. بغض گلویم را گرفته. آدم تا خودش را دوست نداشته باشد دوست داشته شدن توسط آدم های دیگر ب کارش نمی آید. بیشتر مایه دردسر و عذابش می شود.

من حالا در ظاهر سیرم. در ظاهر گرسنه نیستم. در ظاهر راحت و خشک و تمیز نشسته ام پشت لپ تاپم. من دلیل برای ناراحتی دارم.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 22:22

صفحه بندی